واردِ بخش که میشم دردهام رو میگذارم کنار و تمامِ دغدغهام میشن مریضهام. حالشون رو میپرسم، براشون از خدامون سلامتی میخوام، پروندهشون رو نگاه میکنم و عمقِ لبخندشون رو با روزِ قبل مقایسه میکنم.
برچسب:
نویسنده: سارا جعفری
مهلا میگه هر وقت با وجودِ همهی فاصلهها، یهو بدونِ اینکه بفهمی چرا، حالت بد شد، که این حالِ بد بخاطرِ بد بودنِ حالش باشه، یعنی این دوست داشتن جنسش فرق میکنه.منم میگم هر وقت برسی به جایی از زندگی ک
برچسب:
نویسنده: سارا جعفری
زیاد طول نمیکشه. به اندازهی یه اعلامِ رضایتِ قلبی و خوندنِ یکی دو جمله و... بعد؟! میتونم ساعتها بهت زل بزنم و قند تو دلم آب بشه. میتونم به آغوش بکشمت و به آغوش بکشیَم تا حل بشیم تو وجودِ هم و نبض
برچسب:
نویسنده: سارا جعفری
زمین از طوافِ خورشید دست کشیده. عقربهها تکون نمیخورن. ماه تکهتکه شده. میشنوی صدای شیونِ آسمونِ رنگپریده رو؟! جنگل تبر به دست شده. درختها نفس نمیکشن. دریا طغیان کرده. ماهیها یکی یکی ساحل رو به
برچسب:
نویسنده: سارا جعفری
درگیرِ دنیای خودم بودم که زهرا اومد نشست رو تختم. خیره شد به کاغذهای طرحدارِ مربعی شکلی که روشون شعر نوشتم و از گیرههای رنگیرنگیِ سمتِ راستِ تختم آویزون کردم. دونهدونه میخوندشون و چشمهاش پر از
برچسب:
نویسنده: سارا جعفری
اونقدر بادکنکِ آبی و سفید باد کردم که نفسم بالا نمیاد. کیک توی یخچاله. برفِ شادیها روی میزه. فشفشهها هم کنارشون. صدای در میاد. صدام میکنی بیام کمکت کنم که خب نمیام. با همون لحنِ الکی مثلاً عصبانیت
برچسب:
نویسنده: سارا جعفری
اسمش رو چی میشه گذاشت؟! نمیدونم. بذار اینطوری واست تعریف کنم.
سرگیجه
افتادنِ لیوانِ شیشهای
زمین خوردن با صورت
و
تموم
برای همیشه
من دیگه اون لبخندی که دوست داشتی رو ندارم
بنویس
بیشتر بنویس
بیشتر ا
برچسب:
نویسنده: سارا جعفری
بعد از کلی پیادهروی بالاخره میرسیم. دستت رو میگیری سمتِ قله و میگی: «ببین باید بریم اون بالا.» میگم: «چندتا پله داره؟! خیلیه که.» میگی: «با هم میشماریمون.» آروم آروم میریم بالا. حرف میزنی و ح
برچسب:
نویسنده: سارا جعفری
برچسب:
نویسنده: سارا جعفری
گوشیش رو روی یکی از رگهای برجستهی دستم کشید و با لبخند گفت چقدر این رگ خوبه واسه زدنِ آنژیوکت! لبخند زدم و به پشتِ دستهام خیره شدم. رگهایی که خیلی بیشتر از قبل بیرون زدن یا بهتر بگم منی که همچنان
برچسب:
نویسنده: سارا جعفری
من ,اولویتِ, هیچ کس ,نبودم,. از آن اولویتها که میگویند اول تو دوم تو سوم تو. من حتی ,اولویتِ, پنجمِ کسی هم ,نبودم,.هیچکس نبود که بگوید تو نباشی من هم نیستم.کسی نبود که برایش بگویم او نباشد من هم نیستم.و
برچسب:
نویسنده: سارا جعفری